خرید بک لینک
همیشه امید داشتم که با عبور از روزهای سخت زندگیم بالاخره به روزهای خوش زندگی خواهم رسید اما الان با سپری شدن زمان زیاد متوجه شدم که امید واهی داشتم و این تفکر سرابی بیش نبود... شاید هیچ وقت بدتر از الان نبودم الان دیگه روحیه مقاومت هم ندارم و بسیار تسلیم شدم تسلیم سرنوشتی که شاید حاصل افکار منفی و انرزی هایی بود که من با نادانی سال های پیش به زندگیم زدم البته بهتره نگم نادانی ... شرایط نامساعد زندگی خانوادگی من باعث تنهایی و غصه ی من شد و کم کم از همه چیز دل بریدم و فقط افکار منفی توی ذهنم شکل گرفت و اینقدر شاخ و برگ پیدا کرد که خودم هم در افکارم غرق شدم... من دیر فهمیدم ... زمانی که واگویه های قلبی من همه از شدت فشار زندگی و غم و تنهایی به واگویه هایی تبدیل شد که هیچ آدمی با روح سالم این چیزها و واسه خودش نمی خواد... زمانی که من نعمت سلامتیم با انرژی ها منفی از خودم گرفتم.. من حق زندگی داشتم . من احساس داشتم . من اگر مادر می شدم مادر عاقلی بودم و بهترین فرزندها و تربیت می کردم . مادر عاقل داشتن با مادر نادان داشتن خیلی خیلی فرق داره . من هر چیز که از مادرم یاد نگرفتم برعکس اگر مادر می شدم به فرزندانم منتقل می کردم ... به جرات می تونم بگم جزو عاقل ترین مادرهای دوره خودم می شدم. اما افسوس که خدا نخواست و خدا نداد... دلم می خواد درس هایی که از زندگی گرفتم و برای کسی بازگو کنم تا تاثیر مثبتی در آینده دیگران داشته باشم. من فرد سختی کشیده ای هستمو و هیچ لحظه عمرم به بطالت و خوش گذرانی نگذشته... من مادر نادان و فوق العاده ساده لوحی داشتم که این گونه آینده من و تباه کرد . من از زندگی درس گرفتم اما نمیدادنم کجا باید این درس ها را پس بدم همیشه امید داشتم مادر بشم و به بچه هام درس پس بدم اما افسوس...

دلم تنگ شده برای همه کسایی که منو تنها گذاشتن...

الان منم و تنهایی و موبایل و وبلاگم... و یک چهاردیواری پر از خاطره های تلخ تمام دوران زندگیم!! فقط میتونم بگم خیلی سخته...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 21:12&nbsp توسط دختری به بلندای آسمان |

برچسب: نویسنده: آدرین کاشانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:24

صفحه بندی